غیبت
هر کس بد ما به خلق گوید
ما سینه او نمیخراشیم
ما خوبی او به خلق گوئیم
تا هر دو دروغ گفته باشیم!
هر کس بد ما به خلق گوید
ما سینه او نمیخراشیم
ما خوبی او به خلق گوئیم
تا هر دو دروغ گفته باشیم!
وای باران.... وای باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران،پر مرغان نگاهم را باران شست!
من هنوز از عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه من گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه من
در شب پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه زاینده اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود....
ساحل افتاده گفت گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم
موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت: هستم اگر میروم گر نروم نیستم!
تو به من خندیدی و ندانستی من با چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب رادست تودید سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک غضب آلود به من کرد نگاه و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام رفتن گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت!
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار! کاروانهای فرو مانده ی خواب از چشمانت بیرون کن باز کن پنجره را تو اگر باز کنی پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی را بگذر از زیور و آراستگی من تو را با خود تاخانه خود خواهم برد که در آن شوکت و پیراستگی چه صفایی دارد آری لز سادگی اش چون ترآویدن مهتاب به شب مهر از آن می بارد باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسکهای خویش میرقصد گودک خواهر من،امپراطوری پر وسعت خود را هر روز شوکتی میبخشد کودک خواهر من نام تو را میداند نام تو را میخواند؟ گل قاصد آیا با ت این قصه عشق خواهد گفت؟ باز کن پنجره را صبح دمید....!
پریشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ایشان آفریدند
*****
من می ز بهر تنگ دستی نخورم یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوش دلی میخوردم اکنون که تو بر دل نشستی نخورم
******
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامدست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
******
گویند کسان بهشت با حور خوش است من گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار که آواز دهل شنیدن از دور خوش است
*****
ور دهر که آواز گل تازه دهند فرمای بتا که می به اندازه دهند
از حور و قصور و از بهشت و دوزخ فارق بنشین که آن به اندازه دهند
*****
نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله که اندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاه تر است
*****
یک جرعه ز ملک کاووس به است و از تخت قباد و ملک توس به است
هر ناله که رندی سحرگاه زند از سفره زاهدان سالوس به است
****
من بودم دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از او همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه قصه ما بود دراز
دیدیم که جهان و هر پدیده ای در آن تابعی از قانون و قاعده ای است که بیان می دارد جهان متشکل از زوجی متنقض اما مکمل در کنار یکدیگر است. در باورها و عقایدحکمای باستانی ملل مختلف برای نشان دادن این مفهوم نمادهای گوناگونی بکار رفته است که بارزترین آن نماد یین و یانگ چینیان است. در ایران باستان این مفهوم به صور مختلف نشان داده می شد که یکی از نمادهایی که بر این مهم اشاه می نمود، نمادی است که اکنون به مهر سلیمان یا ستاره داوود مشهور است و به صهیونیزم نسبت دادهمی شود. آری بی تردید مهر سلیمان نمادی ایرانیست نه یهودی و هزاران سال پیش در این سرزمین مورد استفاده قرار می گرفته است.

این موضوع را در بررسی جامعی که در مقاله ستاره داوود ونقش آن در ادیان مختلف در سایت طهور دانش آمده است نیز می توان مورد عنایت قرار داد. البته در بسیاری از مناطق دیگر جهان نیز این نماد یا نمادی نزدیک وهمتراز با آن شناخته شده بود.
نماد سنگی ستاره داود مربوط به قرن سوم یا چهارم میلادی


اما همانگونه که گفته شد مهر سلیمان یا ستاره داود بیانگر دوجنبه متضاد اما مکمل هستی و پدیده هایش میباشد. اگر بخواهیم چنانچه به روشنگری این نماد در مورد شناسایی هستی بپردازیمباید بدانیم که مهر سلیمان اشاره به جهان زیرین و جهان برین دارد که دوجنبه متضاد اما مکمل هستی میباشند.
ستاره داود در واقع برگردان دیگری از نماد کادسئوس میباشدکه گفته شده عصای هرمس بوده است.
مستحب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
گفت:ای دوست این پیراهن است افسار نیست!
گفت:مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت:جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست!
گفت:آنقدر مستی که از سر برفتادست کلات
گفت:در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست!
گفت:نیمه شب بایدت تا خانه قاضی برم
گفت:از کجا معلوم قاضی در خانه خمار نیست!
گفت:داروغه را گفتم که در مسجد بخواب
گفت:مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست!
گفت:درهم و دیناری ده و خود را وارهان
گفت:کار شرع بر درهم و دینار نیست!
جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.
جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.
چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....
به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....
دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......
دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.
دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.
از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......
دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.
دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:
*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***
ياد دارم كه ايام طفوليت ، بسيار عبادت مى كردم و شب را با عبادت به سر مى آوردم . در زهد و پرهيز جديت داشتم . يك شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بيدار بوده و قرآن مى خواندم ، ولى گروهى در كنار ما خوابيده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم : از اين خفتگان يك نفر برخاست تا دور ركعت نماز بجاى آورد، به گونه اى در خواب غفلت فرو رفته اند كه گويى نخوابيده اند بلكه مرده اند.
پدرم به من گفت : عزيزم ! تو نيز اگر خواب باشى بهتر از آن است كه به نكوهش مردم زبان گشايى و به غيبت و ذكر عيب آنها بپردازى .
نبيند مدعى جز خويشتن را
كه دارد پرده پندار در پيش
گرت چشم خدا بينى ببخشند
نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش