مرا نه سر و نه سامان آفریدند   پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک   مرا از خاک ایشان آفریدند

*****

من می ز بهر تنگ دستی نخورم   یا از غم رسوایی و مستی نخورم

من می ز برای خوش دلی میخوردم   اکنون که تو بر دل نشستی نخورم

******

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن   فردا که نیامدست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن   حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

******

گویند کسان بهشت با حور خوش است   من گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار   که آواز دهل شنیدن از دور خوش است

*****

ور دهر که آواز گل تازه دهند   فرمای بتا که می به اندازه دهند

از حور و قصور و از بهشت و دوزخ   فارق بنشین که آن به اندازه دهند

*****

نیکی و بدی که در نهاد بشر است   شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله که اندر ره عقل   چرخ از تو هزار بار بیچاه تر است

*****

یک جرعه ز ملک کاووس به است و از تخت قباد و ملک توس به است

هر ناله که رندی سحرگاه زند  از سفره زاهدان سالوس به است

****

من بودم دوش آن بت بنده نواز   از من همه لابه بود و از او همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید   شب را چه گنه قصه ما بود دراز