حکیم عمر(خیمه دوز)
پریشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ایشان آفریدند
*****
من می ز بهر تنگ دستی نخورم یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوش دلی میخوردم اکنون که تو بر دل نشستی نخورم
******
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامدست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
******
گویند کسان بهشت با حور خوش است من گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار که آواز دهل شنیدن از دور خوش است
*****
ور دهر که آواز گل تازه دهند فرمای بتا که می به اندازه دهند
از حور و قصور و از بهشت و دوزخ فارق بنشین که آن به اندازه دهند
*****
نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله که اندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاه تر است
*****
یک جرعه ز ملک کاووس به است و از تخت قباد و ملک توس به است
هر ناله که رندی سحرگاه زند از سفره زاهدان سالوس به است
****
من بودم دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از او همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه قصه ما بود دراز
حسرت نبرم به خواب آن مرداب،که آرام درون دشت شب خفته است،دریایم و نیست باکم از طوفان،دریا همه عمر خوابش آشفته است.