شعری زیبا در وصف حضرت محمد(ص)
اُسْتُنِ حنّانه از هجر رسول ناله ميزد همچو ارباب عقول
گفت پيغمبر چه خواهي اي ستون گفت جانم از فراغت گشت خون
مسندت من بودم از من تاختي بر سر منبر تو مسند ساختي
گفت خواهي كه تو را نخلي كنند شرقي و غربي ز تو ميوه چنند
يا در آن عالم حقت سروي كنند تا تر و تازه بماني تا ابد
گفت آن خواهم كه دايم شد بقاش بشنو اي غافل كم از چوبي مباش
آن ستون را دفن كرد اندر زمين تا چو مردم حشر گردد يوم دين
(مولانا)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ ساعت 7:41 توسط داود سیاهی پور بالاده
|
حسرت نبرم به خواب آن مرداب،که آرام درون دشت شب خفته است،دریایم و نیست باکم از طوفان،دریا همه عمر خوابش آشفته است.