ای جان من



آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من

ای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من

زین سو بگردان یک نظر بر کوی ما کن رهگذر

برجوش اندر نیشکر ای چشمه حیوان من

خواهم که شب تاری شود پنهان بیایم پیش تو

از روی تو روشن شود شب پیش رهبانان من

عشق تو را من کیستم از اشک خون ساقیستم

سغراق می چشمان من عصار می مژگان من

ز اشکم شرابت آورم وز دل کبابت آورم

این است تر و خشک من پیدا بود امکان من

دریای چشمم یک نفس خالی مباد از گوهرت

خالی مبادا یک زمان لعل خوشت از کان من

با این همه کو قند تو کو عهد و کو سوگند تو

چون بوریا بر می شکن ای یار خوش پیمان من

نک چشم من تر می زند نک روی من زر می زند

تا بر عقیقت برزند یک زر ز زرافشان من

بنوشته خطی بر رخت حق جددوا ایمانکم

زان چهره و خط خوشت هر دم فزون ایمان من

در سر به چشمم چشم تو گوید به وقت خشم تو

پنهان حدیثی کو شود از آتش پنهان من

گوید قوی کن دل مرم از خشم و ناز آن صنم

اول قدح دردی بخور وانگه ببین پایان من

بر هر گلی خاری بود بر گنج هم ماری بود

شیرین مراد تو بود تلخی و صبرت آن من

گفتم چو خواهی رنج من آن رنج باشد گنج من

من بوهریره آمدم رنج و غمت انبان من

پس دست در انبان کنم خواهنده را سلطان کنم

مر بدر را بدره دهم چون بدر شد مهمان من

هر چه دلم خواهد ز خور ز انبان برآرم بی‌خطر

تا سرخ گردد روی من سرسبز گردد خوان من

گفتا نکو رفت این سخن هشدار و انبان گم مکن

نیکو کلیدی یافتی ای معتمد دربان من

الصبر مفتاح الفرج الصبر معراج الدرج

الصیر تریاق الحرج ای ترک تازی خوان من

بس کن ز لاحول ای پسر چون دیو می غرد بتر

بس کردم از لاحول و شد لاحول گو شیطان من

بزرگی


بزرگی یک انسان را می توان از چیزی که باعث عصبانیتش می شود اندازه گرفت.

آدم و حوا


هر دو زیر سایه درختان بهشتی لذت می بردند مار حوا را اغوا کرد و به حوا گفت:اگر از میوه ممنوعه تناول کنند مانند خدا معرفت می یابند نیک و بد برایشان آشکار می شود!

وقتی صدای نسیم حضور خدا را در بهشت می پیچید،آن دو زیر بوته ها پنهان شدند،پروردگارشان از آنها پرسید:چه کرده اید؟آدم پاسخ داد مار ما را فریفت و از آن میوه خوردیم اکنون عریانیم و خود را پنهان کرده ایم،پروردگارشان دوباره پرسید:مگر نگفته بودم نزدیک آن درخت نشوید؟آدم پاسخ داد:بر ما رحم کن که ما بر خود ظلم کرده ایم.

و به این علت از بهشت رانده شدند،خداوند به مار گفت:تو بر روی زمین خواهی خزید و بی دست و پا و فرزندان آدم تورا با پا خواهند کشت و تو پای آنها را خواهی گزید و غذای تو مردار و علف و نجاسات خواهد بود،سپس رو به حوا کرد و گفت تو را نیز همواره محتاج همسرت خواهم کرد و درد زایمان برایت خواهم فرستاد تا عبرت گیرید!

این است فلفسفه ترس آدمی زاد از مار و درد زایمان زن.

ابلیس!

ندانم کجا خوانده ام در کتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا صنوبر به دیدن چو حور
چو خورشیدش از چهر میتافت نور

فرا رفت و گفت ای عجب این توئی؟
فرشته  نباشد بدین  نیکویی!

تو کاین روی داری به حسن قمر
چرا در جهانی به زشتی سمر؟

چرا نقش بندت در ایوان شاه
دژم روی کرده ست و زشت و تباه؟

شنید این سخن بخت برگشته دیو
بزاری برآورد بانگ  و غریو

که ای نیکبخت این نه شکل من است
ولیکن  قلم  در  کف  دشمن  است

برانداختم بیخشان از بهشت
کنونم به کین مینگارند زشت

گاندی


نقاب

اگر خود را با نقابهایی که برای دیگران می زنی بشناسانی...

...آن لحظه که فرا می رسد و باید نقاب از چهره برداری...

...پشت آن نقاب دیگر هیچ چیز نیست!

زن

در عجبم از زنان....

که از خدا فقط شوهر میخواهند و از شوهر

همه دنیا!

باران

اگر می خواهی....

رنگین کمان را ببینی....

باید یاد بگیری باران را دوست داشته باشی!

اصالت

ما سه چهارم اصالت خود را برای شبیه شدن به دیگران از دست میدهیم!