نقاب

اگر خود را با نقابهایی که برای دیگران می زنی بشناسانی...

...آن لحظه که فرا می رسد و باید نقاب از چهره برداری...

...پشت آن نقاب دیگر هیچ چیز نیست!

فراموش نمی شوی

فراموش نمی شوی،جای پای تو مانده بر تمام من....

باران بیاید،تو باشی یا نباشی،خاطرت باشد یا نباشد

من خیس از یاد تو ام....

برادری

 
همیشه "برادری" از یک مادر بودن نیست،
گاهی از رفاقت بردرانی متولد می شوند که هیچ مادری قادر به تولد آنها نیست....

وجدان

حال با کدام دست بنویسم بابا آب داد؟!

گوئی هر شب صدایی در گوشم زمزمه میکند!

وجدان همان صدای خداست!

باطل

و چه فاجعه‌اي است كه باطل ، به دستي عقل را شمشير مي گيرد و به دستي شرع را سپر !

سعادت

سعادت،درک احساس خداست.

 

بدون شرح

آئینه

بهترین دوست آئینه است،وقتی من گریه می کنم او نمی خندد!!

                                                                                                             (چارلی چاپلین)

باران

تنها برخی از انسانها باران را حس می کنند

بقیه فقط خیس می شوند!!

مادر

مادرم پیامبری  بود.... با یک زنبیل پر از معجزه...!

یادم هست در اولین سوز پائیزی النگو هایش را به

                      بخاری تبدیل کرد!

دام زندگی

وقتی پروانه ای در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد

تازه قصه ی زندگی آغاز می شود؛چون نه می تواند پرواز کند

نه می تواند بمیرد!!!

به یاد او

سکوتی را صدا کردی و رفتی
عجب غوغا به پا کردی و رفتی ...
تو می گفتی: فقط نقاش هستی !
چه می دانی چه ها کردی و رفتی ...

 

 

 

غروب شهر من

می گویند غروب جاییست که آسمان برای زمین می میرد!

شیشه و سنگ

از شیشه باش و به همه بگو از سنگم،

مردم این زمانه فقط به دنبال شکستن اند

زخم هایت را پنهان کن،مردمان این شهر زیاد با نمک اند!

شب تا صبح

حاکمانی که نمی دانند شب مردمانشان چگونه به صبح می رسد،دیگر چه

فرقی می کند به شراب نشسته باشند یا به نیایش ایستاده!

معرفت

بی خیال عطر های گران قیمت،آدمها باید مثل تو بوی معرفت بدهند!

خسته...

آرزو هایم با تو پرپر شد و حالا هم تو پیر شدی هم خاطرات تو...

تالش سرای من

حقیقت داستان تو در همان دستان توست

به دست هایت که خیره می شوم

در می یابم که این سر نوشت نیست که تو را به همراه خود می کشاند

این دستان معذب توست که تو را می سازد،این دستان تو است که ذره ذره مرگ را به سمت ات می کشاند

یا خوشبختی را از تو دور می کند،کاش با دستان ات مهربانی عطا می کردی.

حقیقت داستان تو در همان دستان توست!

نزاع حیوانات

مردم یکی از شهرهای چین در حال دیدن مبارزه اسب‌ها در مراسمی که پیشینه‌ای پانصد ساله دارد.
REUTERS/Stringer

چه کسی جواب اشک های مادرش را خواهد داد؟

از او تنها یک جفت پوتین ماند و مقداری خاک،چه کسی جواب اشک های مادرش را خواهد داد؟!

یه حساب سر انگشتی لطفا

مدرسه سوخته

آتش سوزی در مهد کودک

         من که سوختم می خواهم فردا آفتابی نتابد،چه زندگی بی ثمری!

محیط زیست!یا محیط نیست!

نمی دانم مشکل از چیست؟مردمانم خوب اند ولی این کار کیست؟

 

 

شگفتی

تا حالا با این صحنه روبرو شدید؟!

دلنوشته

ღ  خنجر از پشت میزنن...چه دوستانـــــــــــ خجالتی دارم من...

ღ  یعقوب یادم داده است دلـ ـــــــبرت وقتی کنارت نیست ...کور بودن بهتر است

ღ  امشب انگار قرص ها هم الزایمر گرفته اند.....یادشون رفته خواب اورند نه یاداور...

ღ  وقتی اولین حس مادرمـــــــــ به من تهوع بود... دیگه از بقیه توقعی ندارم..

ღ اولین درس نامــــردی را معلممـــــــــ به من اموخت..ان زمان که به من گفت...جای خالی را پر کن

شهر من

اینجا شهر من است با هفت هزار سال پیشینه!

کوه،دریا،جنگل اینحا همه چیز هست ولی....

کمی آنطرف تر دریاست،نزدیکتر که می شویم زباله دانی شهرمان است و آخر اینکه کودکان شهر من با چه شوق واشتیاقی مشغول بازی!