فقر
به تهی دستی او خیره شدم رنگ رخسارش را خورشید سوزانده بودُدستهاش پینه بسته،فقر در سرای زندگی او جولان میدهد،زمانی که از کنار زنان زیبا روی میگذرد نگاهش به دیگر سواست تا چینی نگاه آنها را ترک نندازد،همان زنانی که با آب و تاب راه میروند همان کسانی که هنگام صحبت لحن زیبا کلامشان دلهره بر دل مردان می افکند،آری حقیقت این است او در فکر نان شب برای یتیمانش و این به فکر بلیط هواپیمای آخر هفته،در نگاه اول چه فرقی بین آنهاست هیچ فرقی آین آدم است آنهم آدم است و اختلاف در عدالت است یک عدالت پوچ خدادادی،میدانستید پولهمه جا کار آمد است حتی در دستگاه خدایی!؟پول میدهند نمازهایش را میخوانند پول میدهند روزه هایش را میگیرند وا پس آن دنیا را میتوان با پول خرید!چه دنیای با برکتی.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 17:57 توسط داود سیاهی پور بالاده
|
حسرت نبرم به خواب آن مرداب،که آرام درون دشت شب خفته است،دریایم و نیست باکم از طوفان،دریا همه عمر خوابش آشفته است.